باران مموش من و هادیباران مموش من و هادی، تا این لحظه: 12 سال و 9 ماه و 1 روز سن داره

باران موش اوچولوی آمون جون و امون جون

ماجرای عاشورا و تاسوعای امسال ما

بارانم چهارشنبه 22 آبان روز تاسوعا بود صبح عمو مهدی و خاله ندا اومدن دنبال ما که بریم بیرون قرار شد بریم مسجد مجد اما یه کم دیر راه افتادیم اول رفتیم دنبال عمه افسر بعد رفتیم سمت مسجد اونجا غذا تموم شده بود اما یه مغازه بود که داشت غذا میداد خلاصه پیاده شدیم اول عمه رفت یه غذا گرفت بعدش من رفتم جلو آقاهه گفت خانوم شما چند دفعه غذا میگیرید نمیشه دیگه نمیدم وای من و میگی همین جوری هاج و واج داشتم نگاه میکردم بابا هادی اومد عذای عمه رو گرفت داد گفت نمی خوایم اینم مال خودت منم داد زدم گفتم خیلی نذرت قبوله خلاصه دوباره سوار ماشین شدیم رفتیم عمه رو گذاشتیم خونه ی رویا اینا (دختر اون یکی عمم) رفتیم یه جای دیگه توی یه کوچه داشتن غذا میدا...
30 آذر 1392

ششمین ملاقات با دکتر

باران امروز 21 آبان وقت دکتر داشتم یه عالمه سوال داشتم که پرسیدم خانوم دکترم با مهربونی همه ی اونارو جواب داد وبازم شنیدن صدای قلب قشنگت ایندفعه ضربان قلبت 139 نفسم خانوم دکتر از امروز بهم قرص آهن داد وزنمم 1 کیلو دیگه اضافه شده یعتی کلا 10 کیلو
30 آذر 1392

پنجمین ملاقات با دکتر

نفس مامان امروز 21 مهر وقت دکتر داشتم خانوم دکتر امروزم معاینم کرد و دوباره صدای قلب نازتو شنیدم ضربانت 122 بود بعد از اونم برای 32 هفتگی سونوگرافی نوشت سونوی قبلی هم دید و گفت نینی ما نمرش بیسته مامانی وزنم اینروزا 9 کیلو اضافه شده فشارمم خوبه خداروشکر یه کم قندم بالا رفته بود که رفتم دکتر تغذیه کنترلش کردم خدا جونم شکرت به خاطر بارانممممممممممممممممممممممممممممممممممم
30 آذر 1392

مهمونیه ویارونه به افتخار بارانم

پرنسس مامان روز 25 مهر مامانم همه ی فامیل و دعوت کرد و مهمونیه ویارونه گرفت انواع و اقسام غذاهارم پختیم به همه کلی خوش گذشت اینم ناهار روز قبلش که عید قربان بود بابام گوسفند کشت وریا و زهرا هم اومده بودن کمک مامانم اینم عکس ناهار ویارونه که مامان گلم کلی زحمت کشید مرسی مامان جونممممممممممممم ...
30 آذر 1392

خرید کالسکه و کریر بارانمممممممم

قشنگم 6 مهر با بابا هادی و مامان رفتیم کالسکه وکریر شما رو خریدیم نمی دونی بابا هادی چقد خوشحاله هرروز تمرین میکنه چه جوری بازو بستش کنه فکر کنم تو که به دنیا بیای بابا هادی انقد بچلونتت مچاله بشی همین الان که شکم منو فشار میده میترسم له بشی
30 آذر 1392

اولین عروسی 3 نفره ما

باران مامان 18 مهر عروسی محسن و افسانه بود من و مامانم از صبح رفتیم آرایشگاه خودمونو خوجل کنیم از آتلیه هم وقت گرفته بودیم که با بابا هادی اولین عکس 3 نفرمونو توی 6 ماهگی بندازیم ساعت 4 رفتیم آتلیه چندتا عکس انداختیم و راه افتادیم سر عقد رسیدیم خیلیا من و ندیده بودن کلی بهم به خاطر وجود شما تبریک گفتن برای اولین بار توی عروسی مثل خانوما نشستم و نرقصیدم البته یه قری دادما چون عروسی بی قر که نمیشه اونشب برای اولین بار یه عالمه تو دل مامان تکون خوردی فکر کنم به خاطر سرو صدا بود عاشقتممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم ...
30 آذر 1392
1