ماجرای عاشورا و تاسوعای امسال ما
بارانم چهارشنبه 22 آبان روز تاسوعا بود صبح عمو مهدی و خاله ندا اومدن دنبال ما که بریم بیرون قرار شد بریم مسجد مجد اما یه کم دیر راه افتادیم اول رفتیم دنبال عمه افسر بعد رفتیم سمت مسجد اونجا غذا تموم شده بود اما یه مغازه بود که داشت غذا میداد خلاصه پیاده شدیم اول عمه رفت یه غذا گرفت بعدش من رفتم جلو آقاهه گفت خانوم شما چند دفعه غذا میگیرید نمیشه دیگه نمیدم وای من و میگی همین جوری هاج و واج داشتم نگاه میکردم بابا هادی اومد عذای عمه رو گرفت داد گفت نمی خوایم اینم مال خودت منم داد زدم گفتم خیلی نذرت قبوله خلاصه دوباره سوار ماشین شدیم رفتیم عمه رو گذاشتیم خونه ی رویا اینا (دختر اون یکی عمم) رفتیم یه جای دیگه توی یه کوچه داشتن غذا میدا...
نویسنده :
ندا
12:37



